جلال الدين الرومي
49
مثنوى معنوى ( فارسى )
مىدود بىدهشت و گستاخ او * خشمگين و تند و تيز و ترش رو كز شكسته آمدن تهمت بود * وز دليرى دفع هر ريبت بود چون رسيد او پيشتر نزديك صف * بانگ بر زد شيرهاى اى ناخلف من كه گاوان را ز هم بدريدهام * من كه گوش پيل نر ماليدهام نيم خرگوشى كه باشد كه چنين * امر ما را افكند او بر زمين ترك خواب غفلت خرگوش كن * غرهى اين شير اى خر گوش كن عذر گفتن خرگوش گفت خرگوش الامان عذريم هست * گر دهد عفو خداونديت دست گفت چه عذر اى قصور ابلهان * اين زمان آيند در پيش شهان مرغ بىوقتى سرت بايد بريد * عذر احمق را نمى شايد شنيد عذر احمق بدتر از جرمش بود * عذر نادان زهر هر دانش بود عذرت اى خرگوش از دانش تهى * من چه خرگوشم كه در گوشم نهى گفت اى شه ناكسى را كس شمار * عذر استم ديدهاى را گوش دار خاص از بهر زكات جاه خود * گمرهى را تو مران از راه خود بحر كاو آبى به هر جو مىدهد * هر خسى را بر سر و رو مىنهد كم نخواهد گشت دريا زين كرم * از كرم دريا نگردد بيش و كم گفت دارم من كرم بر جاى او * جامهى هر كس برم بالاى او گفت بشنو گر نباشم جاى لطف * سر نهادم پيش اژدرهاى عنف من به وقت چاشت در راه آمدم * با رفيق خود سوى شاه آمدم با من از بهر تو خرگوشى دگر * جفت و همره كرده بودند آن نفر شيرى اندر راه قصد بنده كرد * قصد هر دو همره آينده كرد گفتمش ما بندهى شاهنشهايم * خواجهتاشان كه آن درگهايم گفت شاهنشه كه باشد شرم دار * پيش من تو ياد هر ناكس ميار هم ترا و هم شهت را بر درم * گر تو با يارت بگرديد از درم گفتمش بگذار تا بار دگر * روى شه بينم برم از تو خبر گفت همره را گرو نه پيش من * ور نه قربانى تو اندر كيش من لابه كرديمش بسى سودى نكرد * يار من بستد مرا بگذاشت فرد يارم از زفتى دو چندان بد كه من * هم به لطف و هم به خوبى هم به تن بعد از اين ز آن شير اين ره بسته شد * رشتهى ايمان ما بگسسته شد از وظيفه بعد از اين اوميد بر * حق همىگويم ترا و الحق مر گر وظيفه بايدت ره پاك كن * هين بيا و دفع آن بىباك كن جواب گفتن شير خرگوش را و روان شدن با او گفت بسم اللَّه بيا تا او كجاست * پيش در شو گر همىگويى تو راست تا سزاى او و صد چون او دهم * ور دروغ است اين سزاى تو دهم اندر آمد چون قلاووزى به پيش * تا برد او را به سوى دام خويش سوى چاهى كاو نشانش كرده بود * چاه مغ را دام جانش كرده بود مىشدند اين هر دو تا نزديك چاه * اينت خرگوشى چو آبى زير كاه [ مقهور شدن بزرگان به دست خردان با تدبير ] آب كاهى را به هامون مىبرد * آب كوهى را عجب چون مىبرد دام مكر او كمند شير بود * طرفه خرگوشى كه شيرى مىربود [ دو نمونهء تاريخى براى ابيات پيشين ] موسيى فرعون را با رود نيل * مىكشد با لشكر و جمع ثقيل پشهاى نمرود را با نيم پر * مىشكافد بىمحابا درز سر حال آن كاو قول دشمن را شنود * بين جزاى آن كه شد يار حسود حال فرعونى كه هامان را شنود * حال نمرودى كه شيطان را شنود [ مفتون نيرنگ دشمن مشو ] دشمن ار چه دوستانه گويدت * دام دان گر چه ز دانه گويدت گر ترا قندى دهد آن زهر دان * گر به تن لطفى كند آن قهر دان [ تأثير قضا بر بينش آدمى ] چون قضا آيد نبينى غير پوست * دشمنان را باز نشناسى ز دوست [ تضرع به درگاه حق ، از دست وسوسههاى نفس ] چون چنين شد ابتهال آغاز كن * ناله و تسبيح و روزه ساز كن ناله مىكن كاى تو علام الغيوب * زير سنگ مكر بد ما را مكوب گر سگى كرديم اى شير آفرين * شير را مگمار بر ما زين كمين آب خوش را صورت آتش مده * اندر آتش صورت آبى منه از شراب قهر چون مستى دهى * نيستها را صورت هستى دهى [ مستى يعنى بسته شدن چشم بصيرت ] چيست مستى بند چشم از ديد چشم * تا نمايد سنگ گوهر پشم يشم چيست مستى حسها مبدل شدن * چوب گز اندر نظر صندل شدن